بخشی از فایل صوتی شهید محبوب و بزرگوار "مصطفی چمران " که در تمام سختی های زندگی و ناملایمات این دنیای دون ، موسیقیایی صدای او و متن پر محتوای آن مرحمی میشود بر تمام درد هایم و پناهی برای کمر خم نکردنهایم !
علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خرده است؛ حسین را نظاره کنید که دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده دشده است. زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
درد دل آدمی را بیدار میکند روح را صفا می دهد، غرور و خودخواهی را نابود می کند، رخوت و فراموشی را از بین میبرد، انسان را متوجه وجود خود میکند. انسان گاهگاهی خود را فراموش میکند ،فراموش میکند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که در مقابل
عالم و زمان کوچک و ناچیز آسیب پذیر است . فراموش میکند که همیشگی نیست و چند صباحی بیشتر نمی پاید . فراموش میکند که جسم مادی او نمی تواند باروح او هم پرواز شود لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت میکند؛ سرمست پیروزی
در اوج آمال و آرزوهای طول و دراز، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیت های عینی وجود به پیش می تازد و از هیچ ظلم و ستمی رو گردان نمی شود.
اما درد... آدمی را به خود می آورد حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلَت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی بر میدارد و معنی خود خواهی و مصلحت طلبی و دروغ را میفهمد و آن را توجیح نمی کند....
" ادامه متن در ادامه مطلب"
ادامه مطلب
طبقه بندی: یه خط از عاشقی...،
برچسب ها: چمران، درد، عدالت، دنیا، علی (ع)، زینب، حسین (ع)، عشق، خدایا، حق،
وصال شیرازی
در شیراز سرامد شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحلی شاه قاجار بود. دانشمند فرزانه ای که در تمام خطوط هفت گانه ( نسخ ، نستعلیق ، ثلث، رقایم، ریحان ، تعلیق و شکسته ) مهارتی به سزا داشت. 67 بار قران را با خط زیبای خود نوشته بود ، کتابهای فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشت . بر اثر نوشتن زیاد ، چشمش آب آورد. وقتی به پزشک مراجعه کرد ، اینطور شنید:
" من چشمت را درمان میکنم ، به شرطی که دیگر با آن کتاب نخوانی و ننویسی."
اما عالم با قلمش زنده است؛ وصال هم نتوانست از یار دیرینش جدا شود . دوباره خواند و نوشت و خطاطی کرد ...، تا این که به کلی نابینا شد.
نه روی رفتن پیش طبیب را داشت و نه امیدی به معالجه اطبا ، پس دست به دامان طبیبان حقیقی یعنی محمد و آل محمد علیهم السلام شد.
شبی در عالم رویا ، به محضر پیامبر اکرم (ص) مشرف شد . جضرت به او فرمودند:
" چرا در مصائب حسین و حسن مرثیه نمی گویی تا خدا ی متعال چشمانت را شفا دهد."
در همان حال حضرت فاطمه (س) حاضر گردیدند و فرمودند :
" وصال ! اگر شعر مصیبت گفتی ، اول از حسنم شروع کن ؛ زیرا او خیلی مظلوم است . "
از خواب برخاست ، گویی در این عالم نبود . رویای صادقانه شب قبل ، شرری به جانش افکنده بود . همانطور که دست به دیوار گرفته و قدم میزد ، بارانی از احساس در دلش باریدن گرفت و لب هایش مترنم شد به ذکر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیهم السلام :
آن طشت را ز خون جگر ، باغ لاله کرد
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
با گفتن این بیت ، گویا خورشید در چشملنش درخشید ، نوری آمد و بعد بینایی . پس با شوری عاشقانه چنین سرود :
دل را تهی زخون دل چند ساله کرد
خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد
زینب کشید معجر و آه از جگر کشید
طبقه بندی: یه خط از عاشقی...،
برچسب ها: وصال، امام حسن، عشق، شعر اهل بیت، شاعر، خطاط،


